15- گزارش به خاک آتش : حدس بزن چه کسی برای شام می آید؟

هنوز راز این نشاطی که بعد از هر بار زیارت حضرت امیر "ع" به من دست می دهد و تفاوت آن را با دیگر زیارتها نفهمیده ام. کمی دنبال کفشهایم می گردم تا بالاخره دم یکی از ورودیها پیدایشان می کنم. می خواهم از در حرم بیرون بیایم که عمه خانوم را می بینم. با هم تا هتل می آییم و صحبت می کنیم. عمه خانوم سمعک می گذارد و برای همین گاهی که کسی با او صحبت می کند و آنموقع سمعک در گوشش نیست، حرفها را نمی شنود. برای همین می گوید می ترسم کسانی از دوستانت با من حرف بزنند و من نشنوم و آنها حمل بر بی اعتنایی کنند. می گویم دوستان من خوبتر از این حرفها هستند. بعد دستفروشها که تی شرتها و ساک دستی ها و روسریهایشان را عرضه می کنند، حرفهای ما را می برد سمت سوغاتی. عمه خانوم با همان لحن مهربانانه خودش می گوید : مهمتر از بچه ها، نوه ها هستند که تا من برسم، چشمشان به چمدان و به دستهای من است که چه چیزی برایشان خریده ام. منظورش این است که یک روز با هم برویم خرید کنیم. می گویم بگذار برای روز آخر.

به هتل که می رسیم می رویم برای شام. وارد زیر زمین که می شویم هنوز بچه ها نرسیده اند و خدمتکاران هتل هم اصرار که باید از بالای سالن صندلی به صندلی پر کنیم و جای خالی هم نگذاریم تا جا برای همه برسد و آنها هم تکلیفشان را برای پذیرایی بدانند. حرف درستی است . از انتهای سالن با حاج صادق احسانبخش و آقای حسین زاده مداح گروه و دو سه نفری که تازه رسیده ایم می نشینیم. آقای حسین زاده که از همنشینی با او خسته نمی شوی و همیشه چیز خوبی برای تعریف کردن دارد شروع می کند به صحبت و حاج صادق هم دنباله اش را می گیرد و همین طور که شام می خوریم بچه ها بتدریج وارد می شوند . حالا دیگر اکثر صندلیها پر شده است که صدای صلواتی همه را متوجه انتهای سالن می کند. باز هم صلوات و بلند شدن کسانی که نزدیک پله ها نشسته اند. دقت که می کنیم می بینیم حاج آقا صدیقی امام جمعه موقت تهران است . خب خیلی ذوق می کنیم و چهره های همگی به خنده و خوشحالی باز می شود.

ظاهراً بچه ها آقای صدیقی را توی لابی هتل دیده اند و فهمیده اند همین طوری بدون محافظ و خیلی دلی آمده است زیارت و تصادفاً راهش به هتل المباهله ما باز شده که بچه ها کشانده اندش به سالن و توضیح اینکه همگی وبلاگ نویس هستیم و این حرفها. حاج صادق می خواهد برای عرض ادب و سلام و علیک پیش آقای صدیقی برود اما گیر کرده است توی صندلیهایی که برای بیرون آمدنش باید مزاحم ده دوازده نفر بشود که نمی شود و می ماند تا آخر.

حاج آقا صدیقی شامش را با آرامش می خورد و بعد هم اصرار بچه ها که باید برای ما صحبت کنی. او هم بدون ناز کردنهای رایج آقایان می پذیرد. میکروفون سیار می آورند و حاجی ده پانزده دقیقه ای خیلی دلی برایمان صحبت می کند ؛ صحبتهایی که حسابی به دل بچه ها می نشیند و علاوه بر خودش که این لقب « شیخ گریان » خیلی بهش می آید، بچه های وبلاگ نویس را هم بارانی می کند:

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن ... علی جان ! آمده ایم در خانه ات. ما را به حضور پذیرفته اند. به خودش قسم ما خودمان نیامده ایم...هیچ کدام ما بی دعوت اینجا نیامده ایم ... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. کی می تواند نا امید از اینجا و از درگه برود؟ علی جان ! ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم - از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم. علی جان ! آمده ام بگویم هم مسکینم ، هم یتیمم ... یک لقمه ای هم به دهن ما بگذار.

گریه بچه ها بند نمی آید. آقای صدیقی دعا می کند و همه کاملاً بارانی دعا می کنند. بعد از صحبتهای حاجی ، همه هجوم می آورند برای سلام و روبوسی و ... دلم برای آقای صدیقی می سوزد که ناگهان هفتاد هشتاد نفر برای بوسیدنش هجوم می آورند. حاج صادق و حاج آقا مالکی هم می روند و من هم خیلی آرام می روم و سلامی می کنم . آقای صدیقی از آن جمله آدمهایی است که با اینکه به « شیخ گریان » معروف است اما اگر غمهای تمام دنیا را هم داشته باشی وقتی ببینیش ، دلت روشن می شود و حتی تبسمی و لبخندی به چهره ات می نشیند و مسرور می شوی.

بچه ها هنوز دور حاجی را گرفته اند و از او درباره آداب زیارت و اینکه چه کار کنند بهره بیشتری از سفر  و زیارتهایشان بگیرند می پرسند و او هم خیلی با مهربانی و طمأنینه به درخواستهایشان جواب می دهد. میوه های کنار شامم را از روی میز برداشته ام و از سالن خارج می شوم. چه روز خوبی بود و چه شب خوبی !

/ 5 نظر / 80 بازدید

دلم واسه خودم سوخت

...

هنوز راز این نشاطی که بعد از هر بار زیارت حضرت امیر "ع" به من دست می دهد و تفاوت آن را با دیگر زیارتها نفهمیده ام. واقعا متفاوته در همین حد می تونم بخونم،فقط اولش کاش می شد نوشته هامو با یک سفر عتبات شما عوض کنم...

مامان

سلام خوش به حالت. انشاء الله ذخیره آخرتت باشه.

م.طاهري

خدا حفظشان كند

شکلات

این حکایت شیخ گریان شما ما را هم بارانی کرد...خدا حفظشان کند.